<< January 2012 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



Oct 23, 2006
معرفی نرم افزار

 

:: محاسبه خودکار ميزان مصرف اينترنت، هزينه ي اينترنت، هزينه ي تلفن، اطلاعات رد و بدل شده و .. با نرم افزار فارسي و رايگان MB Timer 1.5 ::

 

همه کاربران اينترنت به روشی مقدار استفاده خودشون رو از اينترنت محاسبه ميکنند ، بعضی ها فقط مقدار زمانی که به اينترنت متصل هستند رو محاسبه می کنند و بعضی ها علاوه بر اين مورد مقدار اطلاعات رد و بدل شده و ...

اما من قصد دارم برنامه ای رو به شما معرفی کنم به نام MB Timer که علاوه براينکه زمان اتصال فعلی و کل اتصال رو نمايش ميده امکانات بسيار زياد ديگری نيز در خودش داره .

با استفاده از اين برنامه در هر بار اتصال به اينترنت ، زمان و تاريخ شروع ، نام User ، نام ويندوز ، نام اكونت ، زمان و تاريخ پايان و مدت زمان اتصال در خود برنامه ثبت ميشه و به شما اين امکان رو ميده که بر اساس نام يوزر ، نام ويندوز ، نام اکونت و زمان و تاريخ اتصال در اطلاعات ثبت شده به جستجو بپردازيد . همچنين يکی از قابليت های جالب اين تایمر امکان Save & Load جزيئات تماس براي حفظ اونا و پيشگيري از خطرات احتمالي هست .

برای راحتی بيشتر کاربر امکاناتی مثل : Always On Top بودن ، در استارت اپ قرار گرفتن ، پنهان شدن بطور اتوماتيك بعد از اجرا يا بعد از تماس ، مطلع كردن كاربر بعد از هر 1 ساعت اتصال با يک صدا ، قرار گرفتن در سيستم تري و ... نيز در این برنامه وجود داره.

همچنين از اين برنامه ميتونيد در شبكه هاي Lan نيز استفاده كنيد ...

اين برنامه در هر بار اتصال شروع اتصال،نام ويندوز،يوزر،اکانت،پايان تماس،مدت اتصال و هزينه اتصال را ثبت مي کند.

امکان ذخيره جزئيات تماس براي حفظ و استفاده ي آنها در آينده.
اين برنامه داراي قابليت هايي همچون
در رو قرار گرفتن، پنهان شدن هنگام اجرا و اتصال و اجرا همراه با ويندوز وهمچنين داراي دراپ زوني کوچک ومفيد مي باشد.

برخی قابلیت های جدید اضافه شده به نسخه ی جدید نرم افزار :

امکان محاسبه ی هزینه ی تلفن ماهانه به صورت خودکار.

قابليت به روز رساني تعرفه هاي تلفن و ويرايش آنها بصورت  دستي.

قابل تنظيم براي قطع اتصال از اينترنت بعداز مدت زمان معين.

پشتيباني از دو نوع اتصال Dialup ,Lan.

ادامه مطلب / منبع


 

:: ایجاد تغییرات نام و تغييرات يکسان و کلی بر روی تعداد بیشماری فایل با فرمت مختلف با BatchRename Pro 3.0 ! ::

 

BatchRename Pro نام نرم افزاری کاربردی و مفید برای ایجاد تغییرات همگانی و کلی بر روی تعداد بیشماری فایل با فرمت مختلف است .

علاقمندان به مدیریت منظم فایلها برای طبقه بندی درست و سریع آن ها حتما ارزش این کار را به خوبی می دانند چرا که اگر شما مایل به یکجور کردن تمامی فایلهای یک گالری بزرگ و همنام ساختن و مشابه ساختن نامشان باشید، به هیچ عنوان قادر نخواهید بود که با تغییر نام تک تک آنها به موفقیت دست یابید، چرا که تغییر نام هزاران فایل بسیار وقت گیر و طاقت فرساست و می بایست از نرم افزاری کمکی و سریع در این رابطه کمک گرفت !

BatchRename Pro قادر است به طور همزمان بر روی تعداد بی شماری فایل تغییرات نامی و مشخصاتی ایجاد کند . برای مثال تاریخ ساخت تعداد بسیاری از فایلها را به تاریخ مورد نظر شما تغییر دهد، تعداد بیشماری تصاویر گالری شما را به سایز یکسان و مورد دلخواه شما در آورد و ....

قابلیت های کلیدی نرم افزار BatchRename Pro 3.0 :

معین کردن تعداد و برد خاصی از اعداد برای تغییر نام تمامی فایلهای انتخاب شده در میان آن فاصله ! برای مثال شما مایلید که تمامی فایلهای تصویری شما با نام P30World و از شماره 0 تا 999999 نام گذاری شود ! با دادن این دستور به نرم افزار، در مدت زمان کوتاهی BatchRename Pro فایلهای شما را از P30World000001.jpg تا P30World999999.jpg نام گذاری خواهند شد !

پشتیبانی تغییر نام همزمان مشخصات زمانی و تاریخ فایلها .

قابلیت تغییر تگ Tag فایلهای صوتی که اطلاعات آهنگ ها در آنها ذخیره می شوند، بنابراین با یک کلیک ساده قادر به تغییر مشخصات Tag مانند Title, Album, Artist, Genre, BitRate, Frequency, SubTitle, Language, Comment, Copyright, Composer و ... بر روی تعداد بی شماری فایل صوتی خواهید بود .

قابلیت تغییر همزمان تعداد بی شماری تصویر بر اساس اطلاعات مختلف آنها مانند resolution, color bits, type format و ....

قابلیت کوچک کردن یا بزرگ کردن حروف نام های تعداد بی شماری فایل و یا بزرگ کردن، کوچک کردن و یا حذف عبارت خاصی از تعداد بی شماری فایل .

قابلیت انتخاب مکانی برای ذخیره ی فایلهای جدید تغییر نام داده شده .

قابلیت ساخت قواعد تغییر نام به صورت شخصی و بنا به میل خودتان !

پشتبیانی Drag&Drop برای وارد کردن فایلها به محیط نرم افزار .

ادامه مطلب  /   منبع

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه: http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110/

پروفایل و دعوت نامه ی کلوب


Posted at 12:06 am by DataBus
Make a comment  

Sep 29, 2006
Dige Nemiyad ... Dige Pishet Nemiyad ...

* آخه دلِ من *

تووی آینه خودتُ ببین چه زودِ زود

توویِ جوونی غصه اومد سراغت، پیرت کنه

نذار که توو اوجِ جوونی غبارِ غم بشینه روو دلت

یه هو، پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش، دیگه اون تنها نیست

تا آخر  عمرت اگه تنها باشی، اون نمیاد

خودش می گفت یه روزی می ذاره میره

خودش می گفت یه روز خاطره هاتو می بره از یاد

آخه دلِ من، دل ِ ساده ی من، تا کی می خوایی خیره بمونی

 به عکس روی دیوار

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعدِ یه عمرِ آزگار

آخه دلِ من، دیوونه ی من،

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت

دیگه نمیاد، دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قابِ عکسِ روبه روت؟

دلِ من، دلِ دیوونه ی من

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

تووی آینه خودتُ ببین چه زودِ زود

توویِ جوونی غصه اومد سراغت، پیرت کنه

نذار که توو اوجِ جوونی غبارِ غم بشینه روو دلت

یه هو، پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش، دیگه اون تنها نیست

تا آخر  عمرت اگه تنها باشی، اون نمیاد

خودش می گفت یه روزی می ذاره میره

خودش می گفت یه روز خاطره هاتو می بره از یاد

آخه دلِ من، دل ِ ساده ی من، تا کی می خوایی خیره بمونی

 به عکس روی دیوار

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعدِ یه عمرِ آزگار

آخه دلِ من، دیوونه ی من،

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت

دیگه نمیاد، دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قابِ عکسِ روبه روت؟

دلِ من، دلِ دیوونه ی من

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

تا کی می خوایی بشینی به پاش، بسوزی

تا کی می خوایی بشینی چشم به در بدوزی؟

در پیِ پیدا کردن کسی برو

 که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

 

تا کی می خوایی بشینی به پاش، بسوزی

تا کی می خوایی بشینی چشم به در بدوزی؟

در پیِ پیدا کردن کسی برو

 که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

 

آخه دلِ من، دل ِ ساده ی من، تا کی می خوایی خیره بمونی

 به عکس روی دیوار

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعدِ یه عمرِ آزگار

آخه دلِ من، دیوونه ی من،

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت

دیگه نمیاد، دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قابِ عکسِ روبه روت؟

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

آخه دلِ من، دل ِ ساده ی من، تا کی می خوایی خیره بمونی

 به عکس روی دیوار

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعدِ یه عمرِ آزگار

آخه دلِ من، دیوونه ی من،

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت

دیگه نمیاد، دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قابِ عکسِ روبه روت؟

آخه دلِ من، دلِ دیوونه ی من

تا کی می خوایی خیره بمونی به عکسِ روی دیوار . . .

 

آپدیت شده توسط: * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110

برای عضو شدن در گروه دریاچه ی نقره ای (Silver Lake ) ، به این آدرس رفته ، سپس گزینه ی Join را بزنید .


Posted at 03:38 pm by DataBus
Make a comment  

Sep 9, 2006
سایه ای در پشت سر

 

 

« سايه اي در پشت سر !‌ » 

 

نویسنده: ویروس، مورخ 21/4/83

 

 

از روي تخت بلند شد ، ديگه حوصله نداشت كتاب بخونه ؛ ميخواست بره پاي كامپيوتر و بازي كنه !‌ اگه حالش بود بره يه گشتي تو اين آي دي هاش بزنه !‌

كامپيوتر رو روشن ميكنه ! هيچكس خونه نيست . ساعت 8 شب است . يه حس عجيبي داره ، نميدونه چرا ؟! ولي يه جورايي حس ميكنه يكي داره نگاش مي كنه !

نا خودآگاه بر ميگرده پشت سرش رو نگاه ميكنه ! ولي هيچي اونجا نيست .

با خودش ميگه : چيه ؟ خيالاتي شدي ؟ زيادي تنها موندي ؟ ديوونه مگه ترس داره تنهايي .

دوباره با يه حركت غير عادي برمي گرده پشت سرش رو نگاه كنه ! آخه حس كرد يكي داره پشت سرش داره نفس مي كشه !

دوباره ميگه : خب اگه مي ترسي نبايد «اويل» بازي ميكردي ! اونم تنهايي .

تصميم ميگيره كه آنلاين بشه ! بي خيال بازي ميشه . يه صدايي از توي هال مي آيد . ولي ميدونه كه قرار نيست اينا به اين زودي ها برگردن خونه ! پا ميشه مي ره توي هال !‌ چراغ رو روشن ميكنه !‌ ولي هيچ خبري نيست . يه كم مي ترسه ! مي خواد چراغ رو خاموش كنه و برگرده توي اتاق پشت كامپيوتر ! ولي در همون موقع صداي به خوردن چند تا كليد رو مي شنوه !

هيچي جلوش نيست . ولي صداي كليد رو از بغل گوشش مي شنوه ! با عجله خودش رو مي رسونه به اتاق و در ِ اتاق رو قفل مي كنه ! دوباره مي شينه پاي كامپيوتر ! با كلي زحمت آنلاين ميشه !‌ مسنجرش رو لوگين ميكنه و ميره تو يكي از آي دي هاش ! ميبينه چراغ دو نفر روشن است . حوصله نداره باهاشون كل كل كنه ، ولي براي اين كه حوصلش سر نره مجبوره با اونا حرف بزنه !

در همون زماني كه مشغول كلنجار رفتن با خودش است كه با اون دو نفر چت كنه يا نه ، حس خيلي بدي بهش دست مي ده ! اطمينان داره كه يكي داره نگاش مي كنه !

دوباره پشت سرش رو نگاه ميكنه ، باز چيزي نمي بينه !‌سرش رو بر ميگردونه !

داره ميل هاش رو چك مي كنه !‌ يه سايه روي مونيتور مي افته !‌ ( در اتاقش قفل است و كسي هم نيومده خونه ) از جاش مي پره ، ولي كسي نيست . سايه روي مونيتور هم غيب شده .

با خودش ميگه : بهتره با يكي دو نفر حرف بزنم تا خيالاتي نشم باز !

تصميم ميگيره بره تو يه روم ! در حال حرف زدن است . بازم سايه روي مونيتور مي افته !

ولي اين دفعه سارا فقط سرش رو بر ميگردونه ! بازم كسي نيست .

در همون موقع يه صفحه ي پي ام باز ميشه و توش با رنگ قرمز و سايز بزرگ مي نويسه : « سارا ! تو ديگه مردي !‌ ............... ها ها ها ها »

سارا خشكش مي زنه !‌ سايه روي مونيتور نزديك تر ميشه !‌ حس ميكنه كه تعداد اون سايه ها زياد شده !‌ ولي پشت سرش چيزي نيست . دست هاش رو به اطراف مي چرخونه ، ولي چيزي رو حس نمي كنه !

صداي زنگ مسنجر بلند ميشه !‌ يه صفحه ديگه باز شده ، سارا خودش رو داره مي بينه ! دو تا سايه دارن بهش نزديك ميشن !‌ يكي از سايه ها يه چيزي مثل شمشير دستش است ، دستش رو بلند ميكنه ؛ سارا جيغ مي زنه ، گردن خودش رو مي بينه كه از تنش جدا شده ! سارا توي مونيتور مرگ خودش رو داره مي بينه !‌

از ترس نفسش بند اومده ، ديگه حتي نمي تونه جيغ بزنه ! چشمش به مونيتور است ، سايه هاي روي مونيتور بهش نزديك شدن ، سارا داره يه چيز بلند و تيز رو توي دستهاي يكي از اين سايه ها مي بينه ! با تمام قدرتي كه داره از ته دل جيغ ميزنه ؛ ولي ديگه صدايي از گلوش در نمي آيد ...

*

مامورين پليس بالاي سر سارا ايستادن !‌ در اتاق از تو قفل بوده و پدر و مادرش از بيرون در اتاق رو شكوندن !‌ هيچ موردي از اين كه كسي به زور وارد اتاق شده ديده نمي شه !‌ هيچ جراحتي وجود نداره ، فقط سر سارا از تنش جدا شده و روي زمين افتاده . كاميپوتر هنوز روشن است ولي ديگه هيچ صفحه اي باز نيست .

هيچ سايه اي روي مونيتور ديده نمي شه ! هيچ وسيله اي كه بشه با اون سر سارا رو جدا كرد توي اتاق ديده نميشه .

*

بعد از يه مدت اون خونه تخليه ميشه و هيچ كس اونجا زندگي نمي كنه ! اون سايه ها چي بودن ؟ چرا سارا اونا رو احساس مي كرد ولي نمي ديد ؟!

*

شما ها چي ؟ تاحالا شده مثل سارا حس كنين يه چيزي پشت سرتون است ؟ تاحالا شده صداي نفس نفسي رو از پشت سرتون بشنوين ؟ ولي هيچ كسي در نزديكي شما نيست ! تا حالا شده صداي پايي رو از پشت سرتون بشنوين و با تمام تواني كه دارين از محدوده دور بشين ؟

تاحالا تماس نفس هاي گرمي رو پشت گردنتون احساس كردين ؟!سايه هايي رو كه سارا ديده ، اونا رو ديدين ؟

چرا همچين اتفاقاتي مي افته !‌اونا چي هستن ؟ چرا بعضي وقتها كه مي دونين تو اتاق تنها هستين باز يه حسي بهتون دست ميده كه انگار يه نفر به شما زل زده و بر و بر داره نگاتون ميكنه !‌ چرا با اين كه ميدونين توي اتاق تنها هستين و كسي خونه نيست باز حس مي كنين كه يه نفر توي اتاق است و داره نگاتون ميكنه !!!!!!!

 

 

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

گروه : http://Groups.Yahoo.com/Group/Silver_Lake_110


Posted at 02:57 pm by DataBus
Make a comment  

Aug 25, 2006
( )

 

ی ݘ ی ی ی ی . ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ....

ی ی . ی ݘ ی . Ԑ ی ی ѐ ... ی ... ی ی !!! ...... ی ... ی ی . ی ی ȍ ی Ԑ " " ! ی " یی ȍ ی Ԑ " ی ی . ی ی " " .

ی ی ی ی ی " " Ԑ ی یی ی . یی "" ی ی یی . ی ی ی . ی ی Ȑ "" .......

ی ! ی .... ی ی ی ی ! ی ... ی .  ی ی ...

Ϙی ی ! ی ی ی . ݘ ی ی ! ݘ ی ی ! ی ی ی .

ی ی ی . ی ی Ș ! ی ! ی ѐ ! Ϙی ی !

ی  ی ی ی ی Ș ی ی ! ی ! ی ی ی   !

ی ی ی ی ! ی . یی . ! ی ی یی ی ی ی ی !

ی ! ی ی ! . ی ی ی ی !

ی ی ی ی ! ی ی ی . یی ... یی ...

ی ی ی ی

                              ی ی ی

. : ی с ی ی ی ј ...

 

ی : * ی *

: 7-10-83

 

 : * ی *

ǐ : http://DataBus.persianblog.com

: http://Groups.Yahoo.com/Group/Silver_Lake_110

 

 


Posted at 04:34 pm by DataBus
Make a comment  

Aug 18, 2006
سرنوشت تر آب

 

من به آغاز زمين نزديكم .

 

نبض گل ها رامي گيرم .

 

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .

 

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110


Posted at 01:07 am by DataBus
Make a comment  

انتشار نوار صداي مرگ در امريکا


انتشار نوار صدای مرگ در آمريکا

 

«مليسا دوي» در تماسی كه تنها چهار دقيقه پاياني مكالمه آن پخش شد می گفت:«اينجا داغ است. من در حال سوختنم. ديگر هوايي باقي نمانده است» دوي در آن روز مرد.

در حالي كه حدود يك ماه تا پنجمين سالگرد عمليات تروريستي 11 سپتامبر در مركز تجارت جهاني مانده است، مقامات نيويوركي، نواري از 1613 تماس اضطراري از برج‌هاي دوقلو منتشر كرده‌اند.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از «واشنگتن پست، اين نوار يادبودي از سردرگمي، استرس، قهرماني و شجاعت عده‌اي است كه تنها چند دقيقه با مرگ فاصله داشتند. اين نوارها شامل 31 تماس از داخل برج‌هاي در حال سوختن، ده تماس توسط شهروندان، نوزده تماس توسط آتش‌نشانان و دو تماس از امدادگران پزشكي است.

در نوارها، مكالمات آتش‌نشاني‌هايي كه به سختي درگير مبارزه با شعله‌ها براي رفتن به طبقات بالا و نجات مردم هستند و استمداد كمك و نيرو از مركز شنيده مي‌شود.اما نوارها و مدارك سابق، نشان مي‌دهد كه نبود هدايت و مديريت درست آتش‌نشان‌ها و نيروهاي پليس، باعث ايجاد سردرگمي و هرج‌ومرج بيشتر شده بود.

تماسي از اتاق كنفرانس طبقه صدم؛ جايي كه مردي روي زمين دراز كشيده و به سختي نفس مي‌كشد. تماس ديگر از طبقه 103 كه فردي با صندلي، پنجره را مي‌شكند تا هواي بيشتري وارد اتاق شود. بعد «مليسا دوي» 32 ساله در طبقه 83 برج جنوبي با صدايي متوحش و لرزان، كه مي‌گويد: من در حال مرگ هستم، مگر نه؟

بنا بر اين گزارش، پس از فرو ريختن برج جنوبي، خلبان‌هاي بالگردهاي پليس با استفاده از بي‌سيم اعلام مي‌كنند كه برج شمالي نيز در حال ريزش است. اما هيچ كدام از 121 آتش‌نشاني كه در برج شمالي جان خود را از دست دادند، اين پيام‌ها را نشنيده و يا اصلا از فرو ريختن برج جنوبي، آگاه نبودند.

روز چهارشنبه، بيش از ده خانواده از خانواده‌هاي قربانيان در سالن كنفرانس «منهتن» شركت داشتند تا نوار را بشنوند. خانواده‌ها خواستار پخش نوارها بودند، اما مقامات اعلام كردند كه به علت دلخراش و بسيار تأسف‌آور بودن صداها و صحبت‌ها، بدون رضايت همه خانواده‌ها اين كار را نمي‌كنند.

اين نوار نقش وحشتناك مراكز 911 و آتش‌نشان‌ها را نيز به تصوير مي‌كشد؛ كساني كه ساعت‌ها با مردمي صحبت كرده و رو در رو بودند، كه نزديك به مرگ بودند.

يكي از پاسخ‌دهندگان با تماس‌گيرنده ناشناسي در طبقه 105 برج جنوبي؛ جايي كه شصت نفر گير افتاده‌اند، صحبت مي‌كند و مي‌گويد: «به همه بگو كه سعي كنند آرام باشند و تا جاي ممكن، سر خود را به زمين نزديك كنند. زياد صحبت نكنند، چرا كه تنفس خود را مشكل‌تر مي‌كنند».

«مليسا دوي» در تماس بيست دقيقه‌اي با يك پاسخ دهنده ديگر سخن مي‌گفت كه تنها چهار دقيقه پاياني مكالمه آن پخش شد: «اينجا داغ است. من در حال سوختنم. ديگر هوايي باقي نمانده است». اپراتور: «خيلي خوب عزيزم من خيلي متأسفم. گوش كن اين تماس... » مليسا: «من دارم مي‌ميرم!» اپراتور: «نه، نه، نه. خانم شما نمي‌ميريد. دعا كنيد. عملكرد شما عالي است. ما در حال كمك به شما هستيم».

اپراتور پس از پرسيدن نام مادر دوي روي خط مي‌ماند تا زماني كه پاسخ دوي ضعيف مي‌شود و به نظر به حالت بي‌هوشي درمي‌آيد. اپراتور مرتبا مي‌گويد: «تحمل كن عزيزم. تحمل كن. تو خوب مي‌شوي عزيزم. صداي من را مي‌شنوي؟ تو خوب مي‌شوي، تو خوب مي‌شوي». سپس سكوتي طولاني برقرار مي‌شود. «مليسا؟ مليسا؟ مليسا؟ تحمل كن عزيزم» سكوت. اپراتور: اوه خداي من قطع شد. دوي در آن روز مرد.

لینک خبر : http://www.baztab.com/news/45862.php

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110

 

 

 


Posted at 01:05 am by DataBus
Make a comment  

Jul 23, 2006
Ghalb e Khabar Chin

 

قلب خبرچين

 

درسته!عصبی بودم، خیلی وحشتناک عصبی بودم و هستم . اما چرا می گویید  دیوانه ام؟ بیماری حس هایم را قوی کرده بود تخریب ویا گنگ نکرده بود. ازهمه بیشتر حس شنیدن را. همه چیز آسمان و زمین را می شنیدم. چیزهای زیادی از جهنم می شنیدم. چطور می توانم دیوانه باشم؟ گوش کنید! و ببینید که چطور در سلامتی  و آرامش می توانم کل داستان را برایتان تعریف کنم.

ممکن نیست بتوانم بگویم که چطور این فکر به ذهن ام رسید و شب و روزم را شکار کرد.

منظورخاصي نداشتم. خشم نبود. پیر مرد را دوست داشتم. هیچ وقت با من بد رفتاری نکرد. هیچوقت به من توهین نکرد.اشتیاقی به طلاهایش نداشتم. فکرکنم  مسئله چشم اش بود! بله همین !

یکی از چشم هایش من را یاد لاشخور می انداخت. چشمی به رنگ آبی روشن با پرده ای نازک روی آن. هر وقت به من دوخته می شد خون ام یخ می زد. به تدریج تصمیم گرفتم او را بکشم تا برای همیشه از شر نگاه اش خلاص شوم.

حالا نکته این جاست. شما فکر می کنید دیوانه ام. دیوانه ها هیچ چیز نمی دانند. اما باید مرا می دیدید. باید می دیدید که چقدرعاقلانه کارها را پیش بردم. با چه احتیاطی ، چه دور اندیشي و چه دورویی ای  این کار را انجام دادم. هیچ وقت به اندازه ی هفته ی قبل از کشتن اش به او مهربان نبودم. نیمه های شب قفل در اتاق اش را باز می کردم و وقتی به حد کافی به اندازه ای که سرم از لای آن رد شود، بازمی شد فانوس را در اتاق  می گذاشتم آنقدر که هیچ نوری از آن بیرون نزند و بعد به سرم اعتماد می کردم. ازاین که چقدر مکارانه به سرم اعتماد می کردم خنده تان می گیرد. به آرامی وارد می شدم  طوری که مزاحم خواب پیرمرد نشوم. یک ساعت طول می کشید  سرم را کاملا" از لای در تو ببرم تا بتوانم او را در حال خوابیدن ببینم. چطور یک دیوانه می تواند اینقدر حساب شده این کار را انجام دهد؟  وقتی کاملا" سرم را داخل اتاق می بردم فتیله فانوس را پایین می کشیدم اینقدر که فقط تابش ضعیفی روی چشم لاشخور بیفتد و این کاررا هفت شب طولانی انجام دادم، اما چشم همیشه بسته بود در نتیجه این  کار غیرممکن بود چون این پیرمرد نبود که من را آزار می داد بلکه چشم شیطانی او بود. هر صبح وقتی خورشید طلوع می کرد وارد اتاق می شدم. با او حرف می زدم. صمیمانه نام اش را صدا می زدم و می پرسیدم که شب را چطور گذرانده. پس می بینید که  پیرمرد باید  خیلی تیز بود تا شک می کرد که هر شب درست ساعت دوازده وقتی خواب بود به او نگاه می کردم.

شب هشتم در باز کردن در اتاق خیلی احتیاط کردم. دقیقه شمار ساعت سریع تراز من حرکت می کرد. هیچ وقت قبل از آن شب به توانایی هایم پی نبرده بودم. ازفکر این که در را آرام آرام باز می کردم و او نمی توانست حتا اعمال و افکار من را تصور کند، احساس درايت مي كردم.

از این فکر با دهان بسته خندیدم و شاید شنید چون ناگهان تکان خورد مثل این که از خواب پریده باشد. حالا شاید فکر کنید من برگشتم اما نه. اتاق او به سیاهی قیر بود( چون کرکره ها از ترس دزد کاملا" بسته بود) به خاطر همین می دانستم که نمی تواند باز شدن در را ببیند، پس به هل دادن در ادامه دادم.

سرم را تو بردم، داشتم  فانوس را روشن می کردم که انگشت شستم روی چفت حلبی سر خورد و پیرمرد از خواب پرید وروی تخت نشست.

«کی اونجاست؟»

 ساکت ماندم. برای یک ساعت  حتا پلک هم  نزدم و درعین حال صدای دراز کشیدن اش را نشنیدم. هنوز روی تخت نشسته بود و گوش می داد درست مثل من که هر شب گوش می دادم به صدای مرگ که از روی دیوارهمه چیز را نظاره می کرد.

خیلی زود صدای ناله ی خفیفی شنیدم. می دانستم که این ناله از وحشت مرگ است. نه از سردرد یا غصه. نه ! این صدای خفیف و سرکوب شده ای است که از اعماق روح بر می خیزد وقتی که از ترس لبریز شده است. صدا را خوب می شناختم. خیلی شب ها، درست در نیمه شب وقتی همه ی دنیا خواب بود از سینه ی من خارج شده بود و با آن انعکاس هولناک اش عمق  گرفته بود، ترسهایی که من را پریشان می کرد. گفتم که آن را خوب می شناختم. 

احساس پیرمرد را می دانستم و هر چند که دردل ام می خندیدم اما دل ام به حال او می سوخت. می دانستم که با شنیدن اولین صدای خفیف روی تخت بیدار می شود. وقتی که روی تخت غلت مي زد ترس هایش بزرگ تر می شد. بی سبب سعی می کرد آن ها را تصور کند اما نمی توانست. به خودش می گفت ( چیزی جز صدای باد در دودکش بخاری نیست. فقط یک موش است که از روی زمین رد می شود یا زنجره ای که فقط یک بار جیرجیر مي كند). بله سعی می کرد با این فرضیات خودش را آرام کند. اما بیهوده بود. بیهوده، چون مرگ ، سايه ي سياه اش را برافراشته و او را احاطه كرده بود واین تاثیر حزن آور آن سایه ی غير قابل ادراك بود که باعث می شد که هر چند چیزی نمی شنود و نمی بیند باز هم حضور من را در اتاق احساس کند.

وقتی زمان زیادی را در نهایت بردباري بدون شنیدن صداي تخت صبر کردم، تصمیم گرفتم  شکاف خیلی خیلی کوچكی روی فانوس باز کنم و نمی توانید تصور کنید چطور مخفیانه شكاف را باز كردم  تا باریکه نوري مثل تار عنکبوت روی چشم لاشخور افتاد.  پلك هايش باز بود و وقتی به آن خیره  شدم بد جوري ترسيدم. با دقت آن را می دیدم، آبی مرده با حجابی پنهاني که مغز استخوان من را منجمد  کرد. اما           نمی توانستم چیزي از صورت یا بدن پیرمرد  ببینم چرا که تابش نور را درست در نقطه ی مورد نظرتنظیم کرده بودم و حالا به شما نگفتم آن چه که شما اشتباها" دیوانگی می دانید چیزی نیست جز قدرت احساس.  صدای بم  كش داري مثل صدای ساعتی که لای پنبه پیچیده باشی شنیدم. آن صدا را به خوبی می شناختم. صدای ضربان قلب پیر مرد بود. خشم مرا افزایش می داد درست مثل ضربات روی طبل که جسارت    سربازها را تحریک می کند.

اما حتا در این لحظه هم آرام ماندم. به سختی نفس می کشیدم. فانوس را بی حرکت نگه داشتم. سعی کردم تا جایی که ممکن است نور را روی چشم اش نگه دارم. در این وقت صدای ضربه های جهنمی قلب بالا گرفت. تندتروتندترشد و هر لحظه بلند تر وبلند تر. باید وحشت زیادی به جان اش افتاده باشد. بلندترشد، هر لحظه   بلندتر! می توانید کاملا" بفهمید که چه می گویم؟ گفتم که عصبی ام  و حالا در ساعت پایانی شب در میان سکوت هولناک آن خانه ی قدیمی چنین صدای عجیبی در من با وحشت غیر قابل کنترلی ایجاد هیجان می کرد. بازبرای چند دقیقه ای آرام ماندم. اما ضربان بلند ترو بلند تر می شد فکر کردم این قلب باید منفجر شود و حالا نگرانی تازه ای به دل ام چنگ انداخت. شاید این صدا را همسایه ای می شنید.

وقت پیر مرد سر رسیده بود. با نعره ای بلند فانوس روشن را رها کردم و پریدم وسط اتاق. یک بار فریاد کشید فقط یک بار. ظرف یک ثانیه انداختم اش روی زمین و تخت  سنگین را روی اش برگرداندم. بعد با  خوشحالی لبخند زدم اما برای چند دقیقه قلب با صدای خفه ای تپید. در هر صورت ناراحت ام نکرد. از پشت دیوار هم که شنيده نمي شد. آخر سر متوقف شد. پیرمرد مرده بود. تخت را جا به جا کردم و لاشه را معاینه کردم. بله سنگ شده بود.  دست ام را روی قلب اش گذاشتم چند دقیقه نگاه داشتم. هیچ حرکتی نبود. او مرده بود. دیگر چشم هایش نمی توانست مرا آزار دهد. اگر هنوز فکر می کنید دیوانه ام وقتی کارهای عاقلانه ای را که برای پنهان کردن جسد انجام دادم تعریف کنم دیگر این طور فکر نخواهید کرد. شب به پایان می رسید و من با شتاب کار می کردم اما در سکوت.

سه قطعه از تخته های کف زمین اتاق را برداشتم و جسد را آن جا گذاشتم و تخته ها را با مکروهوشمندی کامل سر جایشان برگرداندم. هیچ کس قادر به دیدن چیز مشکوکی در اتاق نبود. هیچ چیز شستني وجود نداشت. نه لکه ای و نه خون.

وقتی کارم تمام شد ساعت 4 بود. زنگ ساعت كه به صدا در آمد، تقه ای  به در خورد. هنوزهوا تاریک بود. با خوشحالی رفتم که در را باز کنم ، موردی برای ترس نبود. سه مرد که خود را پلیس معرفی کردند وارد شدند. همسایه ها در طول شب صدای فریاد مشكوكي شنيده و گزارش کرده بودند. پلیس برای تحقیق آمده بود.

لبخند زدم چرا باید می ترسیدم؟ به‌ آن ها خوش آمد گفتم.

بله، من در رویا فریاد کشیدم. پیرمرد ساکن این خانه خارج از کشور است. آن ها را درهمه ی خانه چرخاندم . گذاشتم خوب بگردند و آخر سر هم به اتاق پیر مرد بردم. من گنجینه ی او را دست نخورده وسالم به آن ها نشان دادم.  در نهايت اعتماد به نفس صندلی ها را به داخل اتاق آوردم و خواستم که آن جا استراحت کنند وصندلی خودم را هم با شجاعت وحشیانه ای از این پیروزی درست روی نقطه ای که لاشه را زیر آن پنهان کرده بودم گذاشتم. پلیس ها قانع شده بودند. رفتارم آن ها را متقاعد کرده بود. راحت بودم. نشستند و درحالی که  با خوشحالی به سوال هایشان پاسخ می دادم موارد مشابهی را مورد بحث قرار دادند. اما طولی نکشید احساس کردم که رنگ ام پریده و آرزو دارم که بروند. سرم درد گرفت و صدای زنگی در گوش هایم پیچید. اما هنوز نشسته بودند و گپ می زدند. صدای زنگ در گوش ام مشخص تر شد. با رها شدن از این احساس راحت تر حرف زدم اما ادامه پیدا کرد و قطعیت گرفت تا بالاخره فهمیدم که صدا در گوش هایم نيست.شکی نبود که حالا دیگر خیلی رنگ ام پریده بود. اما خیلی راحت حرف می زدم و با صدایی رسا حرف می زدم. اما صدا بالا گرفت. چکار می تونستم بکنم؟ صدای تیز بم و کندی بود بیشتر مثل صدایی که ساعت می دهد وقتی که لای  پنبه پیچیده شده باشد. به سختی  می شد نفس بکشم اما هنوز آن ها نمی شنیدند. من تندتر حرف می زدم . مشتاق تر اما صدا بلند تر می شد. بلند شدم و درباره ی موارد جزیی حرف زدم. با صدای بلند و حرکات عصبی، اما صدا باز بلند تر شد. چرا نمی رفتند؟  قدم زدم. با گام های سنگین قدم زدم، مثل این که از دیدن آن ها مضطرب باشم اما صدا باز بلند تر شد و خدای من چه کار می توانستم بکنم.

کف کردم. هذیان گفتم. قسم خوردم. صندلی ای که روی اش نشسته بودم تاب دادم و روی تخته ها کشیدم اما صدا بلند تر شد و به طور ممتد بلند ترشد، بلند تر بلند تر بلند تر وهنوز مردها با خشنودی گپ می زدند و  می خندیدند. ممکن بود صدا را نشنوند؟ خدای بزرگ. نه نه شنیده بودند. مشکوک شده بودند می دانستند. با  استفاده ار ترس م  مسخره ام می کردند. هرچیزی از این رنج بهتر یود ! هرچیزی را می شد بهتر از این تمسخر تحمل کرد. آن لبخند های ریاکارانه قابل تحمل نبود.  حس کردم یا باید فریاد بزنم با بمیرم! و حالا باز گوش بدهید بلند تر، بلند بلند تر، بلند تر!

فریاد زدم بی شرف ها بیشترازاین تظاهرنکنید : من مجرم ام.

الوار ها را برداشتم! این جا، این جا، این ضربان قلب پنهان شده ی اوست!

 

نام داستان : قلب خبرچین / نویسنده : ادگار آلن پو / مترجم : مهناز دقیق نیا / منبع

 

 آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110/

 

 


Posted at 01:05 am by DataBus
Make a comment  

May 3, 2006
Kheili Sakhteh ...

 

« خیلی سخته »

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 

( ؟ )

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110


Posted at 12:46 am by DataBus
Make a comment  

Apr 25, 2006
Ba Man

 

« با من »

 

گل من باش ، یارا ! خار ، با من .

رخ از تو ، دولت دیدار با من .

 

تو مهری ، من زمین بی قرارم

به دورت « گردش بسیار » با من .

 

شمار بوسه را از کام من خواه

لب شیرین ز تو ، مقدار با من .

 

تو در خواب گران ، آسوده تا صبح –

به شب ها ، دیده ی بیدار ، با من !

 

لبم ، در بوسه ی بازی ، با لبت گفت :

خموشی از تو و – گفتار ، با من !

 

تو ماه آسمانم باش ، هر شب –

سرشک « ثابت و سیار » با من .

 

امیدم ! ناز ِ صدها بار ، با تو –

نیاز صدهزاران بار ، با من .

 

لبت را با لب من آشنا کن

چه ترسی ؟ پاسخ اغیار با من !

 

به مستی ، چشم بیمارت به من بخش

پرستاری از آن بیمار – با من !

 

شبی پرهیز خود بشکن – به یک بار –

لبم را بوسه زن ... تکرار با من !

 

تو در ناز ٌی و من گرم نیازم

مرا انکار کن – اصرار با من !

 

سر افکندن به پایت ، زحمتی نیست

اشارت از تو و – ایثار با من

 

تو مهر خویش را هر روزه کم کن

همه شب گریه ی بسیار ، با من .

 

رقیبا ! هر چه جز یارست ، از تو –

اجازت ده ، بماند یار – با من !

 

« مهدی سهیلی »

 

وبلاگ آپدیت شد (یه آپدیت طوماری دیگه) با موضوعات زیر ، از دست ندین .

وراجی – کامپیوتر نامه – شوک نامه – سوسک نامه – وراجی – لینک دونی

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com


Posted at 02:11 am by DataBus
Make a comment  

Apr 14, 2006
Barayeh Hamishe ...

« برای همیشه »

 

من از اين جا ...

تا بلنداي قامت شب ...

راست مي شوم ...

و در سياهي چشمانت ...

كه ستاره ها نيز از آن گريزانند ...

روز خود را آغاز مي كنم ...

و طنين زمزمه ي اين سكوت سنگين را

دوباره به گوش باد خزان نجوا مي كنم ...

چند روز پيش به خاطر تو دوباره متولد شدم ...

همين روزها نيز به خاطر تو خواهم مرد ...

اين پائيز نيز بي تو گذشت ...

شايد آخرين پائيز ...

يا دگر با تو خواهم بود براي هميشه ...

يا دگر بي من خواهي بود ، براي هميشه ...

 

آپدیت شده توسط : * ویروس *

آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com

آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110


Posted at 01:55 am by DataBus
Make a comment  

Next Page